|بیکاری وارزوی دل|
وقتی صبح به سختی ازرختخواب گرم ونرم باحاذبه ای ده برابرجاذبه زمین ازخواب شیرین ابان ماهی بلندمیشی ومیای دانشگاه ومث تمام یکشنبه هاصبح که دلت نمیخوادتوازمایشگاه گیاهی حضورپیداکنی چون استادش رومخ ادمه وبعدکه وقتش تموم میشه ومیری باخوشحالی سرکلاس استادی که دوستش داری یعنی استادگیاه شناسی وبعداز10دقیقه استادنمیادوبایدتاساعت13منتظرباشی تاازمایشگاه بیوشیمی شروع بشه وباخودت فک میکنی زرنگی کنم وبرم ازمایشگاه بیوشیمی تازودبرم خونه ودرکنارداداش ومامان ناهاربخورم وبخوابم وعصربشینم درس بخونم بایه پلک بهم زدن میبینی تمام افکارقشنگت مث پاییزخزون میشه وازمایشگاه زودترشروع شده وبرای درمان این زخم بزرگ دلت تصمیم میگیری تاساعت13بااینترنت دانشگاه بترکونی:به وبلاگت سربزنی وبه وبلاگ دوستات بری وکامنتهات روبخونی،وب گردی کنی و....مث الان که کامنت دوستمون اقامسعودروخوندم وبعداجوابشون رومیدم....بعدباخودت فک میکنی بیکاری داره کفریت میکنه وناگهان یادحرفی که دیروزبه دوستت زدی میفتی خب من به دوستم چی گفتم؟گفتم ارزوبه دلم موندیه روزیکی ازاستادام نیان وکلاس تعطیل بشه...خب....اخهه خداقربون مهربونیت برم تونبایداین حرف دل منوگوش میکردی اخهه خداجون توبه اون ارزوهای خاص دلم گوش نمیدی امابه این یکی چراگوش دادی؟!!!
ومن همچنان درکتابخانه دانشگاه نشستم وبااینترنت حال میکنم گهگاهی هم قطع میشه وبایدرمزروبزنم وهی یادرختخواب گرم وافکارزرنگم وبیکاری وارزوی دلم وکرم خدامیفتم واه میکشم واین ماجراها روهی ازنو مرور میکنم.....
+اولین باره ازدانشگاه تووبلاگم پست میذارم.فونت واندازه رونمیتونم تنظیم کنم بعدادرس میکنم....همیشه قبل ازارزوکردن خوب فک کنید:)
برچسب:
نویسنده: الینا قاسمی