
امروزصبح توبرنامه حالاخورشیدخانوم گیتی خامنه روبعنوان مجری خاطره انگیربچه های نسل60دعوت کرده بودوکلی خاطره بازی کردن...
منم ذهنم رفت به برنامه های دوران کودکیم خب من ازدهه70هستم وبهترین برنامه نسل من فک کنم برنامه شهربستنیابااجرای خوب خانوم"لادن رضا جوئی"چقدروقتی این برنامه شروع میشدذوق میکردم وازته دل وباتموم وجودمیخندیدم فارغ ازهمه دردهاومشکلات ونگرانیها.وقتی این برنامه رومیدیدم احساس میکردم خوشبخترین دختردنیام ،همیشه دلم میخواست دوتادوست خوب مث بستنیاداشتم وکلی باهاشون بازی میکردم...وقتی خاله بهار"شعرتقُ تقِ در چک چک بارون اون درُ باز کن رسیده مهمون زود بگو حالا دست کی بالا بستنی ها بستنی هاصدباریکلاصد باریکلا"میخوندباهاش زمزمه میکردم وتودنیای صورتیه خودم غرق بودم،ازگذشت زمان چیزی نمیفهمیدم وتموم دنیام خلاصه شده بودتوبازی ورویابافی و...اینقدرسرگرم بودم که نه مامانم ونه بابام رومیدیدم...همیشه پیش خودم فک میکردم بایدکل جهان روبگردم تاساعت برناردروپیداکنم ودیگه پای همه ی روزهام مهروامضای شادی روبزنم،بزرگ شدم ودیدم نمیشه امااعتراف میکنم کاش ساعت برناردبودکاش بود...یاوقتی برنامه"خداوند لک لک ها را دوست دارد"شروع میشداوازقشنگش روکه هنوزتوگوش زمزمه میشه روباصدای بلندمیخوندم"بالا بالا بالاتر، بالاتر از ستاره، تو آسمون قصه پرواز کنیم دوباره..."احساس میکردم همه چیزعالیه اصلامابه این دنیااومدیم تاخوشحال باشیم وبهم کمک کنیم اما...یابرنامه کودک رد پای آبی که شروع میشدلحظه شماری میکردم تامعماهاروکشف کنم گمان میکردم همه ی گره هابه راحتی حل میشه وهمه چیزساده ست اما...برنامه کودک سفرهای علمی هم که همیشه منوبه وجد میاورد و منوبیشترازهمه عاشق علم میکردوگاهی باخودم فک میکردم اگه یه روزی معلم بشم اونطوری به بچه هادرس یادمیدم اما....برنامه کودک قصه های غزاله هم توماه رمضون پخش میشدوهمیشه منومعترض میکردکه چراعروسک من حرف نمیزنه؟یعنی دوستم نداره؟چقدرنشستم وبه دهان عروسکم چشم دوختم تاکلمه ای حرف بزنه وچه شبهایی که تاصبح بیدارموندم که ایدعروسکم تکون بخوره ونیمه شب به حرف بیفته وتهش اززورتب مریض میشدم ...برنامه کودک هو هو خان باد مهربانهم که باترانه خوشگلش منوشادمیکرد"هو هو و هو هو میکنم. زمینو جارو میکنم. به هــــر طرف سر میکشم پنجه هاموووووووووو به شیشه و در میکشم..."وبرنامه کودک قطره باران هم که دیگه حرف نداشت هروقت این دوتابرنامه رومیدیدم فک میکردم همیشه ادمایی هستن که کمکون کنن وهوای ماروداشته باشن....
خداییش کودکی خوب وعالی داشتم که وقتی الان بهش فک میکنم هنوزهم خوشحالم میکنه:)
توروخداکاری کنیددوران بچگی فرزندانتون پرازشادی وتحرک وخاطره انگیزباشه بذاریدتافرزندانتون بچه هستن بچگی کنن وشیطونی کنن اگه اونهاروازاین کارمنع کنیدبزرگ که میشن شیطونیای جبران ناپذیری به بارمیارن...
______________________________
اکنون آمده ام تا دستهایت را به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری
در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی و
اینک آنه شکفتن و سبز شدن در انتظار توست...
(دانلود)

برچسب:
نویسنده: الینا قاسمی