به نظرم همش که نمیشه دفترخاطراتت روبازکنی وهی بنویسی وپاک کنی وبنویسی...گاهی باید قلم ومدادپاک کنت روبذاری کنار،بری بشینی لب پنجره اتاقت ودفترخاطراتت روبازکنی وهمه ی اون چیزهایی که تاالان نوشتی روبخونی،بخونی وفک کنی،گاهی هم قهقهه بزنی،بی هواگریه کنی،لبخندملایم بزنی ،روزهای شادوغمگین وبی پولی وافسردگیت و خواب های بد ورویاهای قشنگت رومرورکنی وتهش که دفترخاطراتت رومیبیندی باصدای بلندبگی امان ازدست این زندگی...مهم نیست چندتاروزخوب وبدداشتی مهم اینه که تمام بحرانهاوروزهای خوبت گذشته،مهم اینه که اندکی بزرگ شدی،مهم اینه که قدرخیلی چیزادستت میاد...مهم اینه که میفهمی هیچ چیزتواین دنیاباثبات وپایدارنیست مثال ساده بگم اگه اتم یه الکترون ازدست بده درحالت ناپایداره وخیلی زودبرانگیختگی تموم میشه وبه حالت پایداربرمیگرده رک بگم اگه یه روزی ناراحتی بدون روزای ناراحتی هم ناپایداره وروزشادبجاش میاد...اصلادنیایعنی زندگی باتضادها...اصلاخوشبختی یعنی پذیرفتن همه چیز...
+تصمیم دارم وبلاگموازاول تاحالابخونم:)درست مث یه کتاب مث یه رمان قشنگ

برچسب:
نویسنده: الینا قاسمی